تبليغاتX
انسان جستجوگری در مسیر شدن

 

 

به كودكي گفتند :عشق چيست؟ گفت : بازي . به نوجواني گفتند : عشق چيست ؟ گفت : رفيق بازي  .  به جواني گفتند : عشق چيست ؟ گفت : پول و ثروت . به پيرمردي گفتند : عشق چيست ؟ گفت : عمر .

 به عاشقي گفتند : عشق چيست ؟

چيزي نگفت ٬ آهي كشيد و سخت گريست

-------------------------------------------------

در عشق تو ام ٬ نصیحت و پند چه سود ؟

زهراب چشیدم ٬ مرا قند چه سود ؟

گویند مرا  که  بند بر پاش  نهید

دیوانه دل است ٬ پام بر بند چه سود ؟

-------------------------------------------------

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است ٬ بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

نوشته شده توسط پسر پاییزی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 4:24 بعد از ظهر | لينک ثابت |

سلام

با نام و یاد خداوند

می خوام بحث کوچولویی در مورد یک موضوع مهم و اساسی در حرکت زندگی را بیان کنم . جا دارد که در اینجا از محبوب یاد کنم ، زیرا پس از اینکه خودم به این موضوع آگاهی پیدا کردم  اولین بار برای او این جمله را نوشتم و او را آگاهی دادم .

و چندی پیش نیز در یکی از وبلاگها برای دوستی نوشتم و ایشان در قسمت نظرات گفته بودند که  بیشتر توضیح بدهم .

« همیشه به دنبال حقیقت باشید ، نه درگیر واقعیت »

تفاوت بین حقیقت و واقعیت و تعریف هر کدام ، مهمترین چیزی بود که تقریبا یک سال پیش زندگی منو متحول و مسیرم را عوض کرد . حقیقت یعنی چی ؟ واقعیت یعنی چی ؟

واقعیت : یعنی تعریف هر کدام از ما از قوانین ، معناها ، ارزشها ، تعریف ها و ... به سمت منفعت خودمان . یعنی ما می توانیم طوری از یک موضوع برداشت کنیم که توسط آن برداشت به ما (به هر شکلی) نفع برساند . در نتیجه واقعیت چیزی است قابل تغییر .

حقیقت : یعنی تعریفی که خداوند پس از خلقت از هر چیزی ارائه کرد و میزان ارزشی که به هر چیزی داد . حقیقت از روز ازل به یک شکل بوده ، هست و تا ابد هم خواهد بود و کسی قادر به تغییر آن نیست .

مشکل آدم های امروز اینه که بیشتر اوقات خودشان می فهمند که راه درست و حق کدام است اما به دلیل اینکه نمی توانند (یا نمی خواهند) از متعلقاتی جدا شوند با هزاران دلیل و برهان و بیشتر بهانه ، حق را زیر پا می گذارند .

هر کدام از ما در تک تک لحظات زندگی مان در حین گرفتن تصمیمی هستیم . در لحظه ی فکر کردن ، صحبت کردن ، شنیدن ، عمل کردن و ... ؛  و چه عالی که همیشه بر طریق حق باشیم . به قولی : همیشه با حق باش تا حق همیشه با تو باشد . مصداق فوق العاده ی حقیقت و واقعیات ، حضرت امام حسین (ع) بود که حاضر نشد تحت هیچ شرایطی از حقیقت به واقعیت تغییر موضع دهد ، و ببینید ارزش این کار چقدر زیاد است که ایشان تمام اصحاب و فرزندان و عزیزان و حتی خودشان را نیز در این راه فدا کردند . خود خداوند در قرآن ما را به روشنی به سمت حقیقت فرا خوانده . سوره ی العصر :

قسم به عصر (1) همانا انسان در زیان است (2) مگر کسانی که ایمان آورده و عمل نیک انجام دادند و یکدیگر را سفارش کردند به حق (بدرستی) و سفارش کردند به صبر و شکیبایی (3)

شما را به خدا اگر کمی دقت کنی می بینی همه چیز کاملا روشن است . آیا مصداق این سوره را در جامعه ی کنونی خودمان نمی بینید !؟ چند درصد را می شناسید که طبق این سوره ، زیانکار هستند !؟؟

در این سوره ، بسیار زیبا مراحل به ترتیب آمده اند . یعنی برای اینکه زیانکار نباشیم ، ابتدا باید به خداوند یکتا ایمان داشته باشیم ؛ سپس ایمانمان را عملی کنیم و اعمال نیک و شایسته انجام دهیم ؛ سپس حقیقت گرا شویم و دیگران را نیز به این سمت سفارش کنیم ( و چون خیلی ها نمی پذیرند سخن حق را ) در مقابل آنان صبور و شکیبا باشیم .

امان از این عقل منفعت طلب مادی که در پشت پرده ای به نام عقلانیت چه ها که بر سر آدمهای این زمانه نیاورده و نمی آورد ... .

 

امیدوارم توانسته باشم تا حدی حق مطلب را ادا کنم . یا حق . موفق باشید .

نوشته شده توسط پسر پاییزی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 1:11 قبل از ظهر | لينک ثابت |

سلام

میلاد با سعادت امام حسن عسگری (ع)  را به پیشگاه مقدس فرزند ایشان حضرت امام مهدی (عج) و همه ی شیعیان اهل بیت و شما دوست گرامی تبریک عرض می نمایم .

به امید ظهور فرزند ایشان ٬ مهدی موعود

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .

التماس دعای خیر دارم ...

نوشته شده توسط پسر پاییزی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 5:53 بعد از ظهر | لينک ثابت |

وقتی می خواستم به راستی زندگی کنم جلویم  را گرفتند

 

وقتی خواستم به راستی حرف بزنم گفتند دروغ است

 

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است

 

وقتی خواستم به شانس روی آورم گفتند خرافات است

 

وقتی خواستم گریه کنم گفتند بچه است

   

یا در جهان وفا نیست

 

                          یا من وفا ندیدم

 

با هر که صادق بودم 

 

                         غیر از جفا ندیدم

نوشته شده توسط پسر پاییزی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 10:14 بعد از ظهر | لينک ثابت |

استاد میگوید :

دو خدا وجود دارد . خدایی که استادان دانشگاه درباره ی او به ما می آموزند و خدایی که خود به ما می آموزد . خدایی که مردم همیشه درباره اش صحبت می کنند و خدایی که خود با ما سخن می گوید . خدایی که هراسیدن از او را آموخته ایم و خدایی که از عطوفت با ما سخن می گوید .

دو خدا وجود دارد . خدایی که در بلنداست و خدایی که در زندگی روزمره ی ما حضور دارد . خدایی که از ما می طلبد و خدایی که قرض های ما را می بخشد . خدایی که ما را با آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان ما می دهد .

دو خدا وجود دارد . خدایی که ما را زیر بار گناهان مان خرد می کند و خدایی که با عشق خویش ما را آزاد می سازد .

مکتوب - پائولو کوئلیو

آری دوستان . تا تصویر کدامین خدا در ذهن ما باشد . خداوند فرموده است : من به همان شکلی هستم که بنده ام مرا تصور می کند . و براستی که خداوند بسیار لطیف ٬ زیبا ٬ مهربان ٬ عاشق ٬ بخشنده و محبوبی نازنین است ...

نوشته شده توسط پسر پاییزی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 1:45 بعد از ظهر | لينک ثابت |

دل نوشته های پسر پاییزی

سلام ، امروز عصر آسمان اینجا (اصفهان) درهم پیچید . گویی آسمان می خواست ببارد . می خواستم از او بپرسم که : تو دیگر چرا ؟ نکنه دل تو را هم شکستند ؟ تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا وقتی باران می بارد ، بیشتر کسانی که صاحب احساسات پاک هستند و عاشقند بیشتر دوست دارند زیر باران بروند ؟ انگار حس قریبی بین آدمهای عاشق و آسمان و باران وجود داره . سهراب گفت : زیر باران باید رفت ، عشق را زیر باران باید جست ، فکر را ، خاطره را ، همه ی مردم شهر را زیر باران باید برد . و همه ی مردم این واژه ها را تکرار کردند بی آنکه خودشان به این واژه ها گوش کنند ؛ و من این واژه ها را باور کردم ، زیر باران رفتم و معجزه ی باران در من اثر کرد ؛ شروع کردم به ترانه سرایی ، به گفتن حقایق ؛ اما ... ، کمی به من گوش کردند ... ، بعد پوست خندی زدند و زیر لب به من گفتند : « دیوانه ی باران زده » ... و همگی رفتند ، و من ماندم ، تنها و حیران ...

تنها گناه من ، ساده دلی و صداقتم بود ...


سه شنبه ۲۰ فروردین ماه

بالاخره امروز آسمان اینجا بغض خودش را شکست و بارید و الان هم که من دارم می نویسم ٬ یعنی ساعت ۸:۴۵ شب ٬ همچنان دارد می بارد . خوشا به حالت آسمان ٬ می باری و با باریدنت خودت را سبک میکنی اما من حتی دیگر توانایی گریه کردن را هم ندارم . شکستم . جالبه که آب اساسا خاموش کننده آتش است ٬ اما برای من متفاوته ٬ هر بار باران می آید به یادت حرف کسی می افتم که روزی دوستم داشت . بهم می گفت هر وقت باران می بارید به زیر آن برو و به یاد من باش ... ! و من همچنان این کار را می کنم ٬ هر بار زیر باران می روم ٬ و این باران نه تنها آتش دلتنگی و علاقه ی منو خاموش نمی کنه بلکه اونو شعله ور تر هم میکنه . تا زنده ام به زیر باران می روم و آتش عشقم را شعله ور تر می کنم تا روزی که من به آتش عشق جهانی بپیوندم و با این نیروی عظیم تمامی نیروهای منفی ٬ نا مهربونی ها ٬ بی وفایی ها ٬ و ... همه ی بدی ها را از بین ببرم .

نوشته شده توسط پسر پاییزی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 9:52 بعد از ظهر | لينک ثابت |
شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته
غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته
آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده
دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛
سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...
دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم

گل ارکیده = عشق پاک و حقیقی


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی عاشق شدم گفتند دروغ است !!!!؟؟

وقتی خواستم بگريم، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.

وقتی امید داشتم و خواستم تلاش کنم گفتند در رویا است .

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم ... به خدا خسته شدم .


یکی پیدا بشود و جواب چرا های من را بدهد !!؟

نوشته شده توسط پسر پاییزی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 12:50 بعد از ظهر | لينک ثابت |

قسمتی از متن رمان (کنار رود پیدرا نشستم و گریستم) از پائولوکوئلیو

قهرمانان داستان : یک دختر و پسر که از کودکی همدیگه را دوست داشتند ، بعد دست روزگار آنها را از هم دور میکنه اما فقط جسم هاشان از هم دور بوده نه دل هاشان . بعد دوباره دست روزگار آنها را به همدیگه می رسونه .

ــ پیلار (دختر) : این را در صومعه یادگرفتم . هر چه از راه ایمان به خدا نزدیکتر شویم ، ساده تر میشود . هرچه او ساده تر شود ، حضورش نیرومندتر می شود . مسیح وقتی از ماموریتش با خبر شد که چوب می برید ، صندلی و گنجه میساخت . بعنوان یک نجار ظاهر شد تا به ما نشان دهد که مهم نیست چه بکنیم ، هرکاری می تواند ما را به سوی عشق خدا بکشاند .

ــ اصرار کرد (پسر) : « می خواهم درباره ی عشق دیگری صحبت کنم . همان عشقی که یک مرد و زن گرفتارش می شوند ؛ و در آن هم میتوان معجزه کرد . »

ــ پیلار : دستهایش را گرفتم . شاید میتوانست اسرار عظیم ایزد بانو را بشناسد اما درباره عشق همانقدر می دانست که من میدانستم . زمان درازی دستهای هم را گرفتیم . در چشم هایش ترس های کهنی را میخواندم که عشق واقعی بعنوان آزمون سر راه آدم میگذارد تا بر آنها غلبه کند . در چشم هایش خواندم که هزاران بار این لحظه را تصور کرده ، سناریوهایی را خواندم که درباره ی خودمان ساخته بود ، آرایش مو هام و رنگ لباسم را . می خواستم بگویم که « بله » . می خواستم بگویم که خوش آمده ، که قلب من در نبرد پیروز شده . می خواستم بگویم چه قدر دوستش دارم ، در این لحظه چه قدر می خواهم اش .

سر میز ، از من خواست که لیوان را به زمین بیندازم و بشکنم . دلم میخواست بگویم : « این آداب گذر است . همانطور که خودت گفتی . ممنوع است . آدم شیشه را عمدا نمیشکند . »

پسر : اصرار کردم لیوان را بشکن ! . لیوان را بشکن چون یک حرکت نمادین است . سعی کن بفهمی که من در درونم چیزهای بسیار مهمتری از لیوان را شکسته ام و از این خوشحالم . به نبرد درونی خودت نگاه کن و لیوان را بشکن . خواهش میکنم این لیوان را بشکن و ما را از تمام پیش داوری های لعنتی آزاد کن . از این نیاز به یافتن توضیحی برای هرچیزی ، از این اجبار که فقط باید کاری را بکنیم که دیگران تایید میکنند . یک بار دیگه خواهش کردم : « این لیوان را بشکن ! » .

چشم هایش را در چشمانم دوخت . سپس آهسته دستش را روی میز به نزدیک لیوان رساند . با حرکتی سریع آن را روی زمین انداخت . صدای شکستن ، توجه همه را جلب کرد .

می دانم که عشق و سد مثل هم اند . اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه آبی از آن بگذرد ، اندک اندک تمام دیواره را فرو میریزد . و لحظه ای میرسد که در آن هیچ کس دیگر نمیتواند کاری بکند .


نشستم و گریستم . بنا به افسانه ، هرچه در آبهای این رود بیفتد - برگ ، حشره ، پر پرندگان - در بستر رود سنگ می شود . آه کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بشکم و در این آب بیندازم ، بعد دیگز نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای .

کنار رود پیدرا نشستم و گریسم . به خاطر سرمای زمستان ، اشک ها را بر چهره ام احساس می کردم و اشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود . جایی ، این رود به رود دیگری می پیوندد ، بعد به رودی دیگر تا اینکه - دور از چشم ها و قلب من - تمامی این رودها به دریا برسند .

باشد که اشکهایم ، همین گونه تا دور دستها جاری شوند تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او اینچنین گریسته ام . باشد که اشکهایم تا دور دستها بروند و سپس رود پیدرا را هم از یاد ببرم و صومعه ، کلیسای پیرنه ، مــه و راه هایی را که با هم پیمودیم .

لحظه ی جادویی ام را به خاطر می سپرم . همان دمی که یک « بله » یا یک « نـــه » میتواند سراسر هستی مان را دگرگون کند . بسیار دور به نظر می رسد و - با این وجود - از آن لحظه که عشقم را دیدم تا زمانی که از دستش دادم فقط یک هفته طول کشید .

این داستان را کناز رود پیدرا نوشتم . دستهای یخ زده ... پاهای خواب رفته ... و مدام باید از کارم دست بکشم .

گفت : « سعی کن زندگی کنی . خاطره مال پیرمردها و پیر زنهاست . »

شاید عشق پیش از هنگام پیرمان کند و هنگامی جوانی را به ما باز می گرداند که دیگر دوران جوانی گذشته . اما چگونه آن لحظه را به یاد نیاورم ؟ برای همین می نویسم ، تا اندوه را به دلتنگی ، و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم . چرا که وقتی گفتن این داستان را برای خودم تمام کنم ، می توانم آن را در پیدرا بیندازم . به قول یک قدیسه : آب ها می توانند آنچه را اتش نوشته ، خاموش کنند .

همه ی داستانهای عاشقانه یکسان اند .

نوشته شده توسط پسر پاییزی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 0:37 قبل از ظهر | لينک ثابت |

به گنجشک گفتند بنویس :

« عقابی پریذ » .

عقابی فقط دانه از دست خورشید چید .

عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ،

به خاک و زمین تن نداد .

و گنجشک هر روز

همین جمله ها را نوشت

و هی صفحه ، صفحه ، و هی سطر ، سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت .

و هر روز دفتر مشق او را

معلم ورق زد

و هر روز هم گفت : آفرین

چه شاگرد خوبی ! ، همین .

ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد :

برای من این آفرین ها که بس نیست !

سوال من این است :

چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟

برای عقابی شدن

چرا هیچ کس نیست ؟

چقدر از « عقابی پرید »

فقط رو نویسی کنیم ؟

چقدر آسمان ، خط خطی

بال کاهی

چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز باز از سر خط

چرا ... ؟؟

برای پریدن از این صفحه ها

نیست راهی ؟

و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

و هی دور و هی دور و هی دور تر

و از هر عقابی که گفتند مغرور تر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان

نوشته شده توسط پسر پاییزی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 11:20 قبل از ظهر | لينک ثابت |

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری ٬ چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق ٬ اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گرز آن سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از أن

گرچه تفسیر زبان روشن گر است

لیک عشق بی زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد  قلم برخود شکافت

عقل در شرحش چون خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفــــتاب آمــد دلــیــل آفـــــتاب

گر دلیلت باید ٬ از وی رو متاب


مثنوی معنوی مولانا

نوشته شده توسط پسر پاییزی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 2:13 بعد از ظهر | لينک ثابت |

در نهفته ترین باغ ها ٬ دستم میوه چید .

و اینک ٬ شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتانم پروا مکن .

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ٬ عطش آشنایی است .

درخشش میوه ! درخشانتر .

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید .

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند .

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت .

و من ٬ شاخه ی نزدیک !

از آب گذشتم ٬ از سایه به در رفتم ٬

رفتم ٬ غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم

و اینک ٬ در خمیدگی فروتنی ٬ به پای تو مانده ام .

خم شو ٬ شاخه ی نزدیک !

سهراب سپهری

نوشته شده توسط پسر پاییزی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 9:46 بعد از ظهر | لينک ثابت |

امروز دلم گرفته و بر روی آسمان دلم ابرهای تیره ای نشسته ولی نمی دانم چرا با وجود این ابرها ٬ باران نمی بارد و هنوز صبوری می کنند . هیچ چیز مرا یاری نمی کند تا از غم نبودنت بنویسم . هر شب جمعه آسمان پر از ستاره است . خدا هر جمعه آسمانش را برای آمدنت چراغانی می کند که شاید این جمعه بیایی . همه چیز بهانه ای است برای آمدنت ٬ حتی دلتنگی هایم ٬ گریه هایم و نوشته هایم .

می ترسم از آن روز که چشم های منتظر من دیگر تو را نبیند . ای منجی عالم  کی میایی ؟ شوق دیدن تو یک لحظه به من فرصت نمی دهد . با انتظارت چه کنم ؟ با آوردن اسم تو اشکم ناخودآگاه بر روی گونه های ترک خورده ام سرازیر می شود . بیا که این چشمان برای دیدنت قربانی انتظار شده اند .

... و بی شک ظهور بسیار نزدیک است ...

خبر آمد خبری در راه است           سرخوش آن دل که از آگاه است

شاید این جمعه بیاید ٬ شاید               پرده از چهره گشاید ٬ شاید

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده توسط پسر پاییزی در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 10:16 قبل از ظهر | لينک ثابت |

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند .

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند را باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند .

مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چکار می کنید !؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : اینجا بخش دریافت استو ما دعاها و تقاضاهای بندگان از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت ، باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را در داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک به زمین می فرستند .

مرد پرسید : شماها چکار می کنید !؟؟

یکی از فرشته ها با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم .

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنید و چرا بیکارید !!؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . بندگانی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید : بندگان چگونه می توانند جواب تصدیق بفرستند !؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافی است بگویند : خدایا شکر .

نوشته شده توسط پسر پاییزی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 8:38 قبل از ظهر | لينک ثابت |
سلام دوستان

عید در عید

میلاد با سعادت پیامبر نور و رحمت حضرت محمد (ص)  و فرزند ایشان حضرت امام  صادق (ع)  را به همه مسلمانان جهان و ایرانیان و شما دوست گرامی تبریک عرض می کنم .

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

باید ببخشید که چند روزی نبودم . دچار بیماری شدیدی شده بودم ٬ که البته هنوز هم بیمارم . التماس دعای خیر دارم .

نوشته شده توسط پسر پاییزی در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 10:40 قبل از ظهر | لينک ثابت |

نوشته شده توسط پسر پاییزی در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 10:7 قبل از ظهر | لينک ثابت |

سال جدید را به شما عزیز گرامی صمیمانه تبریک عرض می کنم و برای همگی بهترینها را آرزومندم

سال 1387 خورشيدي برابر با سال 7030 ميترايي آريايي، 3746 زرتشتي و 2567 شاهنشاهي . اگرچه حضرت محمد(ص) 1387سال پيش هجرت کرد ولي سرزمين آريايي من 5645 سال پيش از آن نوروز را جشن مي گرفت 2361 سال پيش از آن مردمان اين ديار، خداي را ستايش مي کردند و کوروش 1182 سال پيش از آن دوستي را در جهان گسترانيد . پيشينه سرزمين من بسي بيشتر از 1387 سال است . سال نو مبارک

سلام بهار ٬ خوش آمدی

نوشته شده توسط پسر پاییزی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 9:59 قبل از ظهر | لينک ثابت |

 
business articles