سلام دوستان عزیز
از شما طلب دعای خیر دارم
با تشکر
الهی
چشمی که تو را نبیند کور است . زبانی که ذکر تو را نگوید لال است . گوشی که کلام تو را نشنود کــر است . و جانی که در خدمت تو نباشد مرده است .
الهی
به عظمتت قسم : که اگر رحم و محبت خداوندیت نبود ٬ هیچ مخلوقی لایق خلقت ٬ و هیچ رسولی لایق امت ٬ و هیچ ولی لایق ولایت ٬ و هیچ عارفی لایق معرفت ٬ و هیچ حکیمی لایق حکمت ٬ و هیچ عاشقی لایق شهرت ٬ و هیچ عابدی لایق عبادت و هیچ مقربی لایق قربت نبود .
الهی
به ذات پاکت قسم ٬ که زمین و زمان ٬ انس و جام ٬ عیان و نهان ٬ افلاک و کهکشان ٬ کون و زمان ٬ ملائک و قدسیان ٬ تسبیح و ذکر صفات و اسما تو گویند . آن ذکر حق است که ٬ که مذکور خود ذاکر باشد . آن عبادت حق است ٬ که معبود خود عابد باشد . آن عرفان حق است ٬ که عارف خود معروف باشد .
الهی
در شبانه روزی چندین بار جان دهم و بمیرم ٬ تا باشد که یکبار به حقیقت ٬ جان به جانان بسپارم ٬ اثری از جان نماند .
الهی
آدمی اگر میدانست که چند قیامت دیده ٬ تا به مقام آدمی رسیده ٬ خود قیامت می کرد تا به انسانیت برسد . تا به برکت انس و مونس ٬ مقام خلافت خود را پیدا می کرد . چون هستی به تعظیم این مقام در آید .
تشکر فراوان دارم از همه ی شما دوستان عزیز که به بنده لطف دارید . برای همگی آرزوی سلامتی و موفقیت و توفیق عبادت و بندگی دارم . یا حق
پست دوم * مسئله ی عقل و عشق . عقل چیست ؟ عشق چیست ؟ چرا برخی فکر می کنند هر آنچه که از روی عشق برخیزد عقلانی نیست ؟ عاقل کیست ؟ عاشق کیست ؟
عشق چیست ؟
قبل از اینکه جواب این سوال را بگویم ، بیایید از اینجا شروع کنیم که چگونه و چرا عشق آفریده شد . همگی ما می دانیم که حقیقت ما روح ما است نه جسم ما . روح جنس لطیف و پاکی دارد و همانطور هم که در آیات هست خداوند از روح خودش در انسان دمید . وقتی انسان آفریده شد برای ماموریتی کوتاه قرار شد به جایی به نام زمین فرستاده شود . زمین جایی بود که در آن قانون منطق و محدودیت وجود داشت . زمین جایی بود که وقتی آدم و حوا بعنوان اولین انسانها وارد آن شدند از بوی تعفن آن تا چهل روز بیهوش بودند . حالا انسان با آن همه پاکی و لطافت داشت به چنین جایی پا می گذاشت که با حقیقت های وجودی اش تناسبی نداشت . داشت از بهشت به زمین می آمد . از کنار اصل خودش یعنی خداوند دور می شد . مطمئنا خیلی بهش سخت می گذشت . به همین دلیل خداوند نیرویی را آفرین تا این آفریده اش که لقب اشرف مخلوقات را هم داشت در هر جایی باشد توسط این نیرو بتواند با اصل خودش ارتباط برقرار کند . و خدا.وند نام این نیرو را عشق نهاد . خداوند چون می خواست هم خودش به آفریده اش عشق بورزد و هم آفریده اش به او ، عشق را لایتناهی آفرید و او را قدرتمندترین نیروها قرار داد .
پس عشق نیرویی است جهت ارتباط و بعضاٌ در نیروی احساس تجلی می کند ، پس نمی توان گفت عشق نوعی احساس است . این نیرو نقش فرماندهی بقیه ی نیروها را برعهده دارد . هر چه نیروی عشق را سرشار از نیروها و احساسهایی مانند : محبت ، وفاداری و تعهد ، فداکاری و ایثار ، بخشش و گذشت ، حق و حقیقت ، دوست داشتن ، مهربانی ، پاکی و سادگی ، دانایی و ... کنی ، عشقی غنی تر داری . بدین معنی که باید این احساسها را تحت فرماندهی نیروی عشقت در آوری . وقتی بنده ای صاحب چنین بینشی شد در هر جایی که باشد می تواند همانند اصل خودش (خداوند) رفتار کند و نمادی بر حق باشد از خداوند .
باور بسیار غلطی که وجود دارد این است که بسیار گمان می کنند عشق بر دو نوع است . مجازی و حقیقی . عشقی که به خدا ورزیده شود حقیقی است و عشقی که به بنده ی خدا ورزیده شود مجازی است . این بسیار غلط و اشتباه است . خیلی از دردسر های امروز بشر در باورهای اشتباهی از جمله همین است . عشق فقط عشق است . آن چیزی که به عنوان عشق مجازی جا افتاده عشق نیست . هر چیزی (بسته به نیت) می تواند باشد غیر از عشق . همانطوری که گفتم عشق یکتا است و برای عشق هیچ فرقی نمی کند که به خدا ورزیده شود یا به بنده ی خدا . مهم این است که تو صادقانه و با نیتی پاک و خدا گونه و به خاطر خدا به معشوقه ات عشق بورزی . معشوقه ی تو می تواند خداوند باشد ، بندگان خداوند مثل : پدر و مادرت ، خواهر و برادرت ، همسرت ، فرزندانت ، کسانی که دوستشان داری و حتی همه ی مردم دنیا . اگر کسی به جایی برسد که بتواند بدون چشم داشت عشق بورزد تا جایی که به همه ی مردم دنیا ، آن وقت به مرتبه ی بسیار بالایی رسیده است .
عشق حقیقتی است که هرکس آن را تا رتبه ای تجربه می کند .
عقل چیست ؟
انسان موجودی بسیار پیچیده است . او را بدین دلیل والاتر از دیگر حیوانات قرار دادند چون قدرت تدبر داشت . اما چه نوع تدبری !؟؟ . تا حالا فکر کردید که مغز چیست ؟ مغز انسان جایی نیست که فکر و تدبر اتفاق می افتد ، بلکه مغز فقط قسمتی سخت افزاری است که اطلاعات را از حواس پنجگانه دریافت می کند و برای روح قابل فهم و آنها را پس از پردازش به روح تقدیم می کند و سپس تصمیمی که روح می گیرد را دوباره به جسم منتقل می کند . عقل جایی در روح است که کار تدبر را انجام می دهد . اما عقل مرانبی دارد . پایین ترین مرتبه ی عقل ، عقل منفعت طلب مادی است که وظیفه ی بقای مادی ما را بر عهده دارد . انسان های امروز در بهترین شرایط ، فقط می توانند از این عقل استفاده کنند و به جایی برسند . مثلا پولدار شوند و صاحب شغل و مقام و ... ؛ در صورتی که در این مرحله انسان هیچ تفاوتی هنوز با حیوان ندارد . حیوان هم تا این حد قدرت فکر کردن را دارد . اینقدر می تواند فکر کند که مثلا فلان علف را نخورد چون سمی است و فلان علف را بخورد چون خوب است . از یک جای بلند نپرد چون می میرد . و یا آشیانه اش را طوری بسازد که مثلا خراب نشود و دور از دسترس دشمنش باشد و ... . خب کسی که خودش را و یا دیگران او را فرد زرنگی می دانند آیا وقعا او عاقل است ؟
دقیقا همین مرتبه از عقل است که با عشق بسیار تضاد دارد و همواره با عشق در جدال است . چرا که این مرتبه از عقل ذاتا همه چیز را برای خودش می خواهد و در قید و بند سبک و سنگین کردن شرایط است همواره همه چیز را در نفع مادی می بیند ، درصورتی که عشق محو در معشوق است همه چیز را برای او می خواهد . عشق آزاد و رها از هر قید و بندی است و به همین دلیل است که کسانی که فکر می کنند عاقل اند همواره با عشق مشکل دارند و همیشه به دنبال راهی می گردند که عشق را با منطق برای خودشون تصویر سازی و تعریف کنند و آنرا طوری بپذیرند که با منفعت طلبی عقلشان سازگار باشد و اینجاست که تحریف عشق اتفاق می افتد .
خب به راستی عقل چیست ؟
معنای عقل و عاقل در سخن امام صادق (ع) :
از ایشان سوال شد : « عقل چیست » ؟ فرمودند : « چیزی است که خداوند رحمان بوسیله ی آن پرستش و عبادت می شود و بهشت بوسیله ی آن بدست می آید . » سوال کننده پرسید : « پس آنچه که معاویه ـ که لعنت خدا بر او باد ـ داشت چه بود ؟ ( که او را آنچنان سیاستباز و نیرنگباز ساخته بود ) » . امام فرمودند : « آنچه او داشت نیرنگ و شیطنت بود و آن شبیه عقل است نه خود عقل » .
افلاطون نیز این موضوع را اظهار داشته که عقل بر دو نوع است : جزوی و کلی . همچنین مولانا نیز همانند افلاطون بر دو نوع بودن عقل تاکید دارد و در جایی که عقل را می کوبد منظورش عقل جزوی است در صورتی که در بیشتر جاها عقل (کلی) را مورد ستایش قرار می دهد .
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود
خب پس عقل کلی چیست ؟
جواب این سوال خیلی روشنه و من تا حالا بارها بر آن تاکید کرده ام . شما وقتی عالم و حکیم می شوید و به مراتب بالایی از عقلانیت می رسید که اولا در جستجوی آن باشید . ثانیا اعتقاد و ایمان به خداوند داشتن . و ثالثا همواره بر طریق حقیقت و عدالت بودن . همواره به جای اینکه درگیر واقعیات شوید سعی کنید حقیقت را کشف کنید . همواره به جای اینکه درگیر منطق و دلیل و چیزهای سطحی شوید در زندگی درست گرا باشید . باید تقوا پیشه کرد و دستورات خداوند را که برای رسیدن انسان به کمال هست و همگی این دستورات رسالتی جز متعالی کردن انسان ندارند را اجرا کنیم . همین ... .
البته اشتباه نکنیم که حتی همان عقل جزوی (منفعت طلب مادی) هم بی حکمت در درون ما قرار داده نشده و ما نباید با آن افراطی برخورد کنیم ، چرا که وظیفه ی او تضمین بقای مادی ما است . اما از طرفی اولا عشق را با این عقل مورد سنجش قرار ندهیم و نگذاریم این عقل بر عشق غلبه کند که اگر چنین شد فرد به تباهی می رسد . ثانیا خود را محدود به این درجه از عقل نکنیم ، بلکه رشد انسان در مراتب بالاتر از این عقل قرار دارد . آن چیزی که باعث رشد انسان می شود و انسان را به سمت کسب معرفت و رسیدن به کمال هدایت می کند چیزی فراتر از این عقل است . نکته ی مهمی که وجود دارد این است که عقل کلی هیچ تعارضی با عشق ندارد و این دو در کنار هم باعث می شوند انسان ، واقعا به جایگاه انسانی و والای خود دست پیدا کند .
ادامه دارد ...
***نظر فراموشتون نشه ***
اوج تجلی و زیبایی گوهر یکدانه ی عشق در کنار فروزندگی چلچراغ عقل است ٬ نه در برابر آن . بذر عشق را پنهانی در دشت دل همگان کاشتند تا کدامین باغبان شکیبای مشتاق برای به بار نشستن خوشه های زرین آن دست وفاداری بر گلبرگهای نازنینش بنوازد .
حاشیه : پیشنهاد می کنم فیلم ( مجنون لیلی ) را حتما حتما ببینید
پست اول * مسئله ی عقل و عشق . عقل چیست ؟ عشق چیست ؟ چرا برخی فکر می کنند هر آنچه که از روی عشق برخیزد عقلانی نیست ؟ عاقل کیست ؟ عاشق کیست ؟
در چند پست به همه ی این سوالها جوابهایی صحیح خواهم داد . همراهی شما و نظراتتان می تواند انگیزه ی مرا چند برابر کند .
وقتی بزرگان اهل معرفت به انتقاد از عقل می پردازند به برخی از مظاهر محدود و منجمد آن اشاره می کنند که در مراحل ابتدایی متوقف مانده و در قید سود و زیان و امور فرومایه گرفتار شده است .
اما اگر سخن اهل بصریت به درستی مورد بررسی قرار گیرد معلوم می شود که این بزرگان نه تنها با عقل مخالفت نمی کنند بلکه آنرا دلیل و راهنمای انسان در امور ظاهر و باطن می شناسند . عدم توجه به این مسائل باعث شده که گروهی از مردم میان عقل و عشق به نوعی تضاد و تقابل قائل شوند و اهل عرفان و بصیرت را دشمن آشتی ناپذیر عقل به شمار آورند .
باید توجه داشت که دشمنی با عقل و نرویج این طرز تفکر در یک جامعه عواقب وخیم و پیامدهای خطرناکی را به دنبال خواهد داشت ٬ زیرا اساس سعادت یک ملت در پیروی از احکام عقل است و هنگامی که مردم با این گوهر نورانی فاصله پیدا کنند در چاه تاریکی و نگون بختی فرو خواهند رفت .
در اینجا ممکن است کسانی ادعا کنند که با از میان رفتن عقل ٬ عشق می تواند جانشین آن شود و در آنجا که عشق حاکم و فرمانروا باشد همه چیز نیکو و محبوب و بسامان خواهد بود .
در مقام پاسخ به این سخن باید گفت : عقل موجودی یگانه است که جانشین ندارد و آنچه غیر عقل شناخته می شود هرگز نمی تواند کار عقل را انجام دهد .
عشق با برخی از مراتب عقل در تقابل و ستیز است اما با مراتب متعالی آن به هیچ وجه ناسازگار و ناهماهنگ نیست .
ادامه دارد ...
*** نظر فراموشتون نشود ***
اوج تجلی و زیبایی گوهر یکدانه ی عشق در کنار فروزندگی
چلچراغ عقل است ٬ نه در برابر آن .
مردم در دروغ زندگی می کنند . البته آن دروغ ها زیبا ٬ راحتی بخش و مطبوعند و موجب تسلی خاطر می شوند . اما در هر حال دروغ ٬ دروغ است و نمی تواند دردی را دوا کند . دروغ چون تریاک عمل می کند . می تواند کمک کند بدبختی را فراموش کنی ٬ می تواند به عنوان داروی آرامش بخش مورد استفاده قرار گیرد اما نمی تواند بیماری را ریشه کن کند . فقط بر نشانه های بیماری سرپوش می گذارد .
و میلیونها تن از مردم زندگی خود را با دروغ های تسلی بخش سپری می کنند . آنها این دورغ ها را حقیقت می پندارند .... !!! اما اساسی ترین کیفیت حقیقت این است که تو خود باید آن را کشف کنی .
حقیقت از کسی به کس دیگر منتقل نمی شود . هیچ کس نمی تواند حقیقت را به بدهد . تو باید با تلاش خودت ٬ حقیقت را کشف کنی . هر چه از دیگران دریافت داری ٬ دست بالا می تواند یک دروغ شیرین و دوست داشتنی باشد . تو می توانی دور و برت را با دروغهای بی پایه و شیرین پر کنی اما این بازی خطرناکی است ٬ زیرا تو فرصت ٬ زمان و انرژی را که می توانست دنیای حقیقت را در اختیار تو قرار دهد از دست می دهی .
سر سپردن به حقیقت یعنی اینکه « من به هیچ سنتی تعلق نخواهم داشت . فقط جستجو خواهم کرد . فقط زمانی باور خواهم کرد که خودم بدانم ٬ نه قبل از آن . »
تا زمانی که چنین تصمیمی نگیری ٬ حقیقت از دسترس تو دور خواهد ماند . اگر این تصمیم در قلب تو ریشه بدواند ٬ حقیقت دیگر دور نیست . وقتی از حقیقت آگاه شوی ٬ از زندگی جاودان ٬ از آنچه که آغازی دارد ولی بی پایان است آگاه خواهی شد و این باید یگانه سر سپردگی و تسلیم باشد . (سر سپردگی و تسلیم = توکل) .
اوشو
... ساعت حرکت قطار که می رسید و همین که قطار راه می افتاد ٬ بچه ها می دویدند ٬ سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند . من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد ٬ چرا وقتی ایستاده ٬ یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجا قایل بود ٬ اعجاب بیشتر وقتی است که حرکت می کند .
این معما برایم وجود داشت تا وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . دیدم ٬ این قانون کلی زندگی ما ایرانی هاست که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است ٬ تا ساکت است ٬ مورد تعظیم است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت ٬ نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرفش پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است . ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قایل است که متکلم هستند نه ساکت ٬ متحرکند نه ساکن ٬ با خبرند نه بی خیر ! .
انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ی ارزشهای انسانی است . در همه ی میدانهای انسانیت قهرمان است .
سالروز شهادت استاد و متفکر شهید ٬ مرتضی مطهری تسلیت باد و از طرفی روز معلم و استاد گرامی باد .
خداوند روح این شهید بزرگوار را قرین رحمت و شادی بگرداند
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن . . .
براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن . . .
براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن . . .
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن . . .
تو همان دست خدایی ای عشق
که قفس می شکند
و رها می کند این بی سر و سامانی را
آه ... ای دست خدایی ...
ای عشق :
باز کن این قفسم
که چه بی هم نفسم ...
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد ٬ مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم ٬ تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدی !؟؟
سلام
امروز جمعه بود ، مورخ ششم اردیبهشت ماه 87 . روزی زیبا و فوق العاده که دیگر تکرار نخواهد شد . امروز من (من + خانواده = ما ) به یک سفر یک روزه رفتیم . مقصد امامزاده حمزه علی و طبیعت شهرکرد بود . صبح زود حرکت کردیم . صبح زود بود و نسیم صبحگاهی به همراه طراوت و تازگی صبح دم و صدای گنجشکها یک زیبایی وصف ناپذیری را پدید آورده بودند . جاده ها خلوت بود و سکوت پر سر و صدایی همه جا حاکم . من فقط نگاه می کردم و می شنیدم . هیچ برای گفتن نداشتم . اصلا مگر می شد در این همه زیبایی و اشراف حرفی هم زد !؟ . حدود ساعت 7 بود که وارد جاده های بیرون شهر شدیم . از اینجا بود که زیبایی ، زیبایی ، زیبایی . سمت راست مزارع گندم ، همه جا سرسبز و با طراوت . سمت چپ ، بیابان با همه ی زیبایی های خودش و در کوه جلویی هنوز برف دیده می شد . خدای من ، باور نکردنی بود . شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و دستم را بیرون بردم . آفتاب مثل همیشه با شکوه و وقار شروع به تابیدن کرده بود . پرتوهای نور آن به زمین و زمینیان عاشقانه می تابیدند و سلام می کردند . چشمانم برف می دیدند ، بدنم گرمی آفتاب را حس می کرد و گونه ام هوای خنک صبح گاهی را . اوج تجلی زیبایی آفریدگاری زیبا . در ژرفای تک تک سلولهای وجودم خدا را احساس کردم . محو شده بودم و ذهنم از همه ی متعلقات مادی دنیا و اصلا از همه ی دنیا رها شد . عشق را می شد در لبخند خورشید دید ، عشق را می شد در سبزه زارها دید ، عشق را می شد در طراوت و پاکی صبح دید ، عشق را می شد در کوه و بیابان به ظاهر سخت اما لطیف دید ، عشق را می شد در حرکت دید ، عشق را می شد در رهایی دید ، عشق را می شد در کل کائنات خدایی زیبا دید ، عشق را می شد در آفریدگاری عاشق دید . دیدن یعنی احساس کردن عمیق .
برای دیدن خدا و زیبایی او ، برای دیدن همه ی زیبایی ها که مخلوق همین خدای نازنین هستند ، برای احساس کردن ، برای .... و برای داشتن یک زندگی به تمام معنا باید عاشق بود . همیشه بهترین ها و ایده آل ترینها در رویا شکل می گیرند ، اما من امروز به فراتر از رویا رفتم . چیزهایی را احساس کردم که حتی در زیباترین رویا ها هم نمی توان آن را تصور کرد . خدا را به خاطر اینکه منو عاشق کرد ، و عشقی پاک و حقیقی به من عطا کرد با تمام وجود شکر می گویم . واقعا به این جمله رسیدم که میگه : انسان در عشق رشد می کنه .
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
جای عزیزان و دوستان خالی
در حین زیارت امامزاده نیز به نیابت از همه بخصوص عزیزان زیارت کردم و نماز زیارت خواندم . برای همه ی جوانان و عزیزان آرزو می کنم که لحظه به لحظه در پاکی و زیبایی و عشق و محبت غرق تر شوند و به خدا نزدیک تر .
زندگی ٬ رازی است شگفت . زندگی سرشار است از شگفتی ها و برای هیچ کدام از این شگفتی ها نیز تبیینی وجود ندارد . بعضی ها به ساحت حقیقت فرا خوانده می شوند و بعضی دیگر ٬ به اصرار خود می آیند . بعضی ها ٬ سالک مجذوب اند و بعضی ها ٬مجذوب سالک . بعضی ها چون می روند ٬ می رسند و بعضی ها را چون می برند ٬ می رسند .
زندگی یک پدیده ی فرد نیست که یک پاسخ فرد هم داشته باشد . اصلا چنین پاسخی هم ضرورت ندارد . در واقع نباید فکر را معطوف به این چیزها کرد . این پرسش ها عقلانی اند ٬ کمکی نمی کنند . حتی اگر برای این پرسش ها پاسخی نیز یافت شود ٬ این پاسخ ها کمکی به رشد تو نمی کنند . در واقع ٬ ذهن همواره به دنبال راز زدایی از اشیا و امور است .
باید با رازهای زندگی کنار بیایی . لازم نیست انگشت خود را در هر رازی فرو کنی ٬ زیرا با راز زدایی خیلی چیزها را از دست می دهی . خطر اینجاست که با ارضای نفس و سنگین و پروار کردن آن ٬ از حقیقت دور بیفتی .
حقیقت یک راز است .
و تمامی توضیح ها و تبیین ها بر خلاف حقیقت است . ذهن توان حیرت ندارد ٬ بنابراین به دنبال از بین بردن هر گونه حیرت است . ذهن می خواهد همه چیز را معین و میخ کوب کند . پروانه ی خوش رنگی که در حال پرواز است ٬ برای ذهن یک معمای حیرت انگیز است . هنگامی که آنرا بگیری و بر روی تخته سنجاق کنی ٬ پروانه و پرواز را کشته ای . تمامی زیبایی پروانه در او و در پریدن او بود ٬ تو زیبایی او را گرفتی و کشتی ! . توضیح و تبیین چیزی نیست مگر پروانه ای که به تخته ای سنجاق شده است . به همین دلیل تلاش بسیاری از فیلسوفان ٬ تلاشی بوده است در جهت به گند کشیدن راز های زندگی .
اینجا باش و در راز غوطه بخور . زندگی مدرسه ی راز هاست . شاگرد متواضع زندگی باش و توضیحی نخواه . هر گونه توضیح و تبیینی ممکن است ٬ اما هیچ توضیح و تبیینی به قدر کافی مفید نیست .
صبور باش . قدم در راه بگذار و هیچ مپرس . آنچه را که مشتاقی بدانی ٬ خواهی دانست . نوبت عاشقی است . باید با عشق ساخت و بنیاد بدی ها را برانداخت . بصیرت عشق ٬ اعتماد ٬ شور و سرمستی . زندگی را می توان بهشتی ساخت . همه ی امکانات فراهم است ٬ مگر محو ذهنیت کهنه . ذهنیت کهنه سد و مانع است . اگر این بصیرت تازه بشکفد ٬ عصر تازه ای در زندگی انسان آغاز خواهد شد . به فراسوی سلطه ٬ حکومت و واقعیات برو و به ساحت عشق و تغمه و شور و دست افشانی وارد شو .
(معنا = واقعیات) عاشق شو و به معنای عشق کاری نداشته باش . معنا هیچ معنایی ندارد . معنا امری پیش پا افتاده و کاربردی است . معنا به به بازار و آب و آش مربوط است . هر چه بالاتر بروی ٬ هر چه عمیق تر در حقیقت فرو بروی ٬ معنا تبخیر می شود و هنگامی که به قله ی زندگی می رسی ٬ معنا امری بی ربط می شود .
می خواهی هدایت شوی !؟
ابو عباس کوفی می گوید :
مردی مبلغی را برای تحویل به ناحیه ی مقدسه برد . او بدین وسیله می خواست علامت و معجزه ای که نشانگر امامت حضرت مهدی (ع) است مشاهده کند .
حضرت (ع) در نامه ای به او مرقوم فرمود :
« اگر در جستجوی حقیقت هستی ، هدایت خواهی شد . اگر طالب چیزی هستی به دست خواهی آورد . مولایت به تو می گوید : آنچه را با خود آورده ای بیاور ! . »
آن مرد شش سکه ی طلا از روی آن مال برداشت و بقیه را برای حضرت فرستاد .
حضرت (ع) مرقوم فرمود :
« فلانی ! آن شش سکه ی طلایی را که وزن نکرده برداشتی و وزنش پنج دانگ و یک نخود و نیم است باز گردان »
آن مرد وقتی آن شش سکه را وزن کرد ، دید همان است که امام (ع) فرموده اند »
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .
برگرفته از کتاب : داستانهایی از امام زمان (برگرفته از بحارالانوار)

