دل نوشته های پسر پاییزی
سلام ، امروز عصر آسمان اینجا (اصفهان) درهم پیچید . گویی آسمان می خواست ببارد . می خواستم از او بپرسم که : تو دیگر چرا ؟ نکنه دل تو را هم شکستند ؟ تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا وقتی باران می بارد ، بیشتر کسانی که صاحب احساسات پاک هستند و عاشقند بیشتر دوست دارند زیر باران بروند ؟ انگار حس قریبی بین آدمهای عاشق و آسمان و باران وجود داره . سهراب گفت : زیر باران باید رفت ، عشق را زیر باران باید جست ، فکر را ، خاطره را ، همه ی مردم شهر را زیر باران باید برد . و همه ی مردم این واژه ها را تکرار کردند بی آنکه خودشان به این واژه ها گوش کنند ؛ و من این واژه ها را باور کردم ، زیر باران رفتم و معجزه ی باران در من اثر کرد ؛ شروع کردم به ترانه سرایی ، به گفتن حقایق ؛ اما ... ، کمی به من گوش کردند ... ، بعد پوست خندی زدند و زیر لب به من گفتند : « دیوانه ی باران زده » ... و همگی رفتند ، و من ماندم ، تنها و حیران ...
تنها گناه من ، ساده دلی و صداقتم بود ...
سه شنبه ۲۰ فروردین ماه
بالاخره امروز آسمان اینجا بغض خودش را شکست و بارید و الان هم که من دارم می نویسم ٬ یعنی ساعت ۸:۴۵ شب ٬ همچنان دارد می بارد . خوشا به حالت آسمان ٬ می باری و با باریدنت خودت را سبک میکنی اما من حتی دیگر توانایی گریه کردن را هم ندارم . شکستم . جالبه که آب اساسا خاموش کننده آتش است ٬ اما برای من متفاوته ٬ هر بار باران می آید به یادت حرف کسی می افتم که روزی دوستم داشت . بهم می گفت هر وقت باران می بارید به زیر آن برو و به یاد من باش ... ! و من همچنان این کار را می کنم ٬ هر بار زیر باران می روم ٬ و این باران نه تنها آتش دلتنگی و علاقه ی منو خاموش نمی کنه بلکه اونو شعله ور تر هم میکنه . تا زنده ام به زیر باران می روم و آتش عشقم را شعله ور تر می کنم تا روزی که من به آتش عشق جهانی بپیوندم و با این نیروی عظیم تمامی نیروهای منفی ٬ نا مهربونی ها ٬ بی وفایی ها ٬ و ... همه ی بدی ها را از بین ببرم .
