چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن . . .
براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن . . .
براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن . . .
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن . . .
تو همان دست خدایی ای عشق
که قفس می شکند
و رها می کند این بی سر و سامانی را
آه ... ای دست خدایی ...
ای عشق :
باز کن این قفسم
که چه بی هم نفسم ...
نوشته شده توسط پسر پاییزی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:48 بعد از ظهر | لينک ثابت |

